تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

                     قصه دیو سیاه

 

آخرین بار که شعری گفتم

از خودم خسته شدم

دلم از غصّه کمی درد آمد

 

زیر لب زمزمه کردم با خود:

از غم و غصه نوشتن کافی است.

قصه ای باید گفت

قصه از دیو و پری

نه که بیچارگی و دربدری

 

<<...قصه دیو سیاهی که نشانیده

به زندان غضب در غل و بند

یک پریزادهء خوش سیرت و ماه

دیو بد هیبت و آلوده دلی

که بپا کرده به هر جای زمین

فتنه و جنگ...>>

 

 ناگهان دیو سیاه

از دل قصه به فریاد آمد :

 

« آی عمو!

من اگر دیو بدنیا اومدم

فالم اینطوری بوده

یک کم انصاف بده

من که "آدم" نشدم

اینهمه لیچار حواله ام می کنی!! »

 

بس شرمنده شدم!

دفترم را بستم

با خودم گفتم اگر

از غم انسان حکایت بکنم

ساده تر است...!

 

                            

+تاریخ ساعت 16:43 نویسنده ایهام گونه |

ساکن اعراف

خاطرم می آید

پانزده سالگی ام

خوابهایم همه رنگی بودند

 

سبز و آبی و بنفش

صورتی ، زرد و یا نارنجی...

 

عالم خوبی بود

آسمانش قرمز !

دشتهایش آبی !

جنگل سرو همه سرخابی !

آبهایش تاریک !

همچو سیال سیاه !

 

جای اسکان من آنجا

به در چاهی بود ....

 

صبح و شب می دیدم

که در آن چاه عمیق

ضجه و فریاد است

سخن از بیداد است

 

اهل آن چاه همه زن بودند !

همگی داخل چاه

فکر شیون بودند

 

و نگهبانانش

سرشان همچون گرگ !

تن شان همچو نهنگ !

چشمها کاسه خون

بدرون می رفتند

باز بر می گشتند !

 

دشت را میدیدم

همه جا پر گل بود

سوسن و رازقی و سنبل بود

 

ولی هرگز بمن آن جای مخوف

همتی تا که گریزم

و به آن دشت پر از گل بروم

هیچ نبود.....

 

معنی آن رویا

بمن امروز نمایان شده است

 

ساکن اعرافم *

 

حیطه فکر من امروز

مسجل شده است

که نه خوفی ز جهنم دارم

و نه راغب به بهشتم

که هم از کافر و هم با ایمان

هر دو آهسته گذشتم....

  

               

 

* اعراف : مکانی است در سرای باقی به روایت قرآن ( سوره اعراف ) که انسانهای فاقد دین انتخابی خاص در آن مکان جای می گیرند که این گروه هم به بهشت و هم به دوزخ اشراف دارند.

+تاریخ ساعت 14:0 نویسنده ایهام گونه |