تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

نمی دانم

 

مفاهیم اشاراتش به شعر نو سخن پرداز می داند

نمی دانم!

 

مَثَل، "نیما" ز مهمانخانه مهمان کُش و از برفهای فتنه می داند

نمی دانم!

 

و یا "سهراب" از راز گل سرخ و الاغ و یونجه می داند

نمی دانم!

 

سخن "نصرت" ز شهر هرزه گرد مست و هست و نیست می داند

نمی دانم!

 

و یا "امٌید" از سوز هوا و اسکلتهای بلورآجین و سرما، خوب می داند

نمی دانم!

 

"فروغ" شعر نو از سایه ها و از صدای پای عشٌاق دروغین قصه می داند    

نمی دانم!

 

کلام "شاملو" رمز گلستان را به ابراهیم می داند

نمی دانم!

 

"فریدون مشیری" کوچه و مهتاب می داند

نمی دانم!

 

و یا "قیصر" ز تصمیمات بهتر بابت پرواز می داند

نمی دانم!

 

جناب بهمنی هم خواهرش دریا و خود شاعرتر از همیشه می داند

نمی دانم!

 

حقیر ابیات حافظ یا عمر خیام را گهگاه می خوانم

چرا اینقدر نا آگاه و کم دانم

نمی دانم!

 

 

           

 

+تاریخ ساعت 16:23 نویسنده ایهام گونه |

خدا را دیدم

 

می شنیدم که پرستار شب هنگام دعا

دائما زمزمه می کرد بدرگاه خدا

 

و از او راه نجاتی می جست

نه به خود

بلکه به امید رها گشتن

بیمار جوانی از مرگ

که بزودی می مرد

 

از خدا صبر تمنا می کرد

نه به خود

بهر تسلای دل مادر غمدیده او

گاه هم قطره اشکی می ریخت

 

واپسین روز

که بیمار جوان حال نزاری هم داشت

با من آهسته به نجوا پرداخت

 

و بمن گفت

خدا را دیدم

بر لب پنجره با رخت سفید

که نگاهم می کرد

 

او بمن گفت :

شفا می یابم ....

 

 

    

 

+تاریخ ساعت 10:25 نویسنده ایهام گونه |

روزنه امید

 

در اتاقی که همه عمر اسیرش بودم

آرزویی کردم...

 

ناگهان روزنه ای پیدا شد

روی دیوار مقابل

و من از خوشحالی

توی آغوش کشیدم

یار و غمخوار چهل ساله خود

ساعت دیواری را

 

و از آن روزنه جایی رفتیم

به افق های فراسوی زمین

با شهابی که به گردش می رفت

همره نسبیت

که برابر شده با سرعت جسم

با توانی از دو

ضرب در جرم جهان

 

تا رسیدیم به یک حفره تاریک زمان

که درونش همه جا نورانی است

منطق مطلقه انسانی است

 

جایگاهی که سکوت است در آن

روزنی بهر هبوط است در آن

 

جاودانی شده آنجا خلقت

آسمانی شده آنجا ظلمت

 

و من و ساعت همانجا دیدیم

که زمین غرقه به نور ابدی است

و به هر ذره آن با خردی است

 

و خدایی که من و ساعت از اوئیم

همانجایی بود که به آن نالیدم

در همان روزنه کوچک امید

که در خانه من پیدا شد.....

 

    

 

+تاریخ ساعت 7:25 نویسنده ایهام گونه |

رویای شبانگاهی

 

باز در آئینه دیشب رخ او را دیدم

 

چهره اش خندان بود

در کنار دستش

گل سرخی زیبا

داخل گلدان بود

 

در دل مردمک چشمانش

شبحی می دیدم

واضح و سرد و سفید

که به من می مانست

 

ناگهان آشفتم !

به سرم جای دو چشم

حفره ای بود عمیق

مرده و خشک و سیاه

 

سردی اش بر دل و جانم لغزید

و سراپای وجودم لرزید

و به فریاد بلندی جستم

 

باز رویای شبانگاهی بود....

 

شبحی از لب دیوار گذشت

گل سرخی افتاد

بر کف باغچه خانه من .....

 

 

 

        

+تاریخ ساعت 14:59 نویسنده ایهام گونه |

جغد غریب

 

نیمه یک شب تابستانی

داخل دهکده اجدادی

تکیه ام را زده ام بر دیوار

 

خیره بر شاپرکان می نگرم

که بدور فانوس

بی امان می چرخند

 

باد با برگ درختان بلند

گرم نجواگری است

 

سرفه پیر زن همسایه

بس ملال انگیز است

 

دو سه " شب کور "

از آن موج صدا

می گریزند به تاریکی باد

سایه پیکرشان پهنه دیوار

هراسی دارد

 

پیر زن ناله کنان میگرید

و تمنای رهایی دارد

 

شکوه هایش همه چون پاره سنگ

می نشینند به دیواره شفاف سکوت

 

مثل یک جغد غریب

در دل شاخه و برگ

که به آوای خفیف

نیمه شب تا به سحر می خواند

 

قطراتی ازخون

زگلویش

پای افرای کهنسال

فرو می ریزد

 

ناله اش مرموز است

گویی از عمق جهان می آید

 

ناگهان شیون دخترک پیرزن

از باغ به پا می خیزد !

خبر از مرگ عزیزش دارد

 

با نوایی آرام

به خود این مرثیه را می خواند :

 

جگر مادر بیچاره من

آمد از سینه برون

 

جغد بر می خیزد.....

 

 

   

 

   

+تاریخ ساعت 10:12 نویسنده ایهام گونه |