تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

زندان حروف

 

سالهایی است  چه بسیار

که در داخل یک اسم گرفتارم من

چار دیواری زندان حروف

پیر و بی حوصله ام سخت

در این محبس برپا شده از

جبر زمان

روزنی ، پنجره ای

تا که گریزم من از این بند

کجاست .... ؟!!!

  

           


 

سخن عشق

 

همه از روی نیاز است

که عاقل شده ایم

سخن از عشق

یقین استغناست....

 

        

 


 

بزک سرخ و سفید

 

ظلمتی چیره و من

پرده به بازوی سحر

می کشم

از سر شب !!

که نشانم بزکی سرخ و سفید

بمیان رخ او ....

 

        

 


 

خنده

 

در کلاس انشاء

شعر خود را خواندم

و معلم خندید

سالها بعد

که اشعار خودش را

می خواند

من به او خندیدم .....

 

        

 

+تاریخ ساعت 14:11 نویسنده ایهام گونه |

خانه بلور

خانه ام بر سر کوهی است بلند

جنس این خانه

بلور است تمام

روز و شب

داخل این خانه

به من مهمانند

آفتاب و همه منظومه آن

و کسی را به درون

راهی نیست

مگر آنکس که

کلام و سخنش

شفاف است...

 

+تاریخ ساعت 12:37 نویسنده ایهام گونه |

شاه شطرنج

شاه شطرنج من از

حمله سرباز تو مرد

اسب و فیل و

رخ درمانده

تماشاچی بود ....

             


خورشید ظلمت

میان سایه های تیره

می بینم

یکی روشن

گمانم تابش

خورشید ظلمت

بر مکدر قامتی باشد

            


 پاک کن

پاک کن قسمتی از

چرک نویس سخنم را

بخودش پاک نکرد

بگمانم که در آن

واژه ای از پاکی بود .....

               

+تاریخ ساعت 10:47 نویسنده ایهام گونه |

احدیت

 

چقدر سخت و چه رعب انگیز است

ازازل تا به ابد همره غم

بی نیاز از آدم

 

وحدتی سرد و بدور از احساس

که در آن خالق و مخلوق یکی است

 

زمهریری است جدا از دگران

قدرتی بی پایان

 

ولی افسوس بدور از همگان

کبریایی شدن از فوق مکان

در فراسوی زمان

 

غربتی عین شکوه

مثل یک قله کوه

 

سرد و آرام که

بنشسته به جولنگه روح

 

صاحب مطلق اقلیم وجود

که به هر قصه بخواندیم :

 

یکی بود و نبود

غیر از او در دو جهان

هیچ نبود.....

 

 

 

 

+تاریخ ساعت 11:8 نویسنده ایهام گونه |

لانه مـار

روی دیوارهء باریک سخن

قلم از دست من

افتاده به یک لانه مار

انتخابش دشوار

از قلم دل کندن

یا

دست از جان شستن

حاصل کار ولی یکسان است !!!

 


زندگی

دلقک پیری گفت:

« زندگی خط لب است

گه سرازیر، گهی سر بالا

وقت اجرای نمایش

به میان صحنه

خنده ای از ته دل

گریه ای با تب و تاب

مابقی وقت کُشی است

خودفریبی

یا فریب دگران...»

   

+تاریخ ساعت 7:45 نویسنده ایهام گونه |