تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

                           بازیگر شطرنج

 

غصه ای سخت گرفته است مرا

قلم آزرده از این مکتوب است

داستانی است

که چون گردش خرمنکوب است

گردش دایره عالم درد

که درونش

هستی و نیستی و بود و نبود

یکسره بهر نبرد

خون خود می ریزند

ایزد و اهریمن

روشنایی و سیاهی

گرمی آتش سوزنده یا آبی سرد

گریهء بیوه زنی دلمرده ، گوشهء گورستان

شادی تازه عروسی خندان ، توی بیمارستان

از تولد تا مرگ

از عدم تا به وجود

بی جهت در کار است .....

 

گاه می پندارم

اینهمه بی ثمری

کار یک بیکار است

مثل بازیگر شطرنج

که منظور وی از چیدن ما

بردن و باختن است

گاه با فیل و گهی با سرباز

یا که با اسب ، پی تاختن است

یا که کارش به رخ بیض و سیاه

به دو شاه و دو وزیر

خانه هایش به مثال شب و روز

قهرمان ساختن است...

 

و به قول خیام:

" ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز

از روی حقیقتی ، نه از روی مجاز"

 

یا که شاید اعجاز

عجز مخلوق از این دربدری

همه عمر ورا آزردن

از حریفان بردن.....

 

کار من چیست؟

فقط غم خوردن

پشت دیوار حقیقت مردن.........

 

                 

 

+تاریخ ساعت 23:41 نویسنده ایهام گونه |