تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

بوی سجاده بی بی

 

سایه های غم و شادی

چه به رقص آمده اند....

 

سایه شوق به سجاده بی بی

که سحرگاه ز بوی گل یاس

شامه کودکی ام را

چه لطیفانه نوازش می کرد

 

سایه های شترانی ز خیال

 که به اطراف اتاق

از لب قوطی سیگار پدر

پشت هم می چیدم

 

یا که عاشق شدن شیطنت آمیزم را

به همان دخترک داخل عکس

که به دیواره صندوقچه بی بی بود

 

یا دل آزرده شدن از مرگش

که به ناگاه چو بختک به دلم رخنه نمود

 

یا که آن حادثه گم شدنم

در خیابان پر از مردم سرد

 

و هراسان شدنم در کلاس اول

بی امان منتظر خوردن زنگ آخر

 

و نشستن به سر سفره شام

روی زانوی پدر.....

 

ناگهان بوق یکپارچه ضربه نگار

توی بیمارستان

به هوا می خیزد !

 

چشمهایم چه سنگین شده اند

خط ممتد سر آغاز ابد

و سر انجام سپیدی

مرا می بلعد.....

 

بوی سجاده بی بی

چه به من نزدیک است

شامه ام می بوید ......

 

              

+تاریخ ساعت 23:15 نویسنده ایهام گونه |