تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

                     قصه دیو سیاه

 

آخرین بار که شعری گفتم

از خودم خسته شدم

دلم از غصّه کمی درد آمد

 

زیر لب زمزمه کردم با خود:

از غم و غصه نوشتن کافی است.

قصه ای باید گفت

قصه از دیو و پری

نه که بیچارگی و دربدری

 

<<...قصه دیو سیاهی که نشانیده

به زندان غضب در غل و بند

یک پریزادهء خوش سیرت و ماه

دیو بد هیبت و آلوده دلی

که بپا کرده به هر جای زمین

فتنه و جنگ...>>

 

 ناگهان دیو سیاه

از دل قصه به فریاد آمد :

 

« آی عمو!

من اگر دیو بدنیا اومدم

فالم اینطوری بوده

یک کم انصاف بده

من که "آدم" نشدم

اینهمه لیچار حواله ام می کنی!! »

 

بس شرمنده شدم!

دفترم را بستم

با خودم گفتم اگر

از غم انسان حکایت بکنم

ساده تر است...!

 

                            

+تاریخ ساعت 16:43 نویسنده ایهام گونه |