تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

سوال باقی

 

از خودم می پرسم

من که هستم ؟

ازبرای چه در این قالب تنگ

به جهان آمده ام ؟

 

و چرا اینهمه بی تاب و پریشانم من ؟

و چرا اینهمه بیگانه ام از اهل جهان ؟

نیست دل بستگی ام بر انسان

 

دورم از فلسفه بودن ها

و غریبم به میان تن ها

زار و افسرده ام از آدم ها

گویی از چرخه تکرار رضایتمندند

نو شدن نیست به اندیشه شان

 

متصل می آیند

همسری می گیرند

چند فرزند و سپس می میرند

روزی از جنگ و جنون

سل ، وبا یا طاعون

یا که از سیل و زمین لرزه

و شاید قانون !!؟

 

گاه می پرسم از آنها

معنی بودن را

تا که آرام شوم :

 

عده ای میگویند

ز بهشت آمده ایم و

بخداوند گنه کار شدیم

 

و سوال من از آنها این است

باز بر می گردیم ؟!

 

و جوابی که به من می گویند :

اگر انجام تکالیف کنیم !!!

و تکالیف همین بردگی است

روز و شب مردگی است !

 

عده ای می گویند

نه خدایی است نه جایی

که از آن آمده ایم

و نه جایی که به آن برگردیم

پس هدف چیست ؟

همین !!!

 

آمدن ، بودن و دیگر مردن !

 

در حقیقت سخن هر دو یکی است

اولی در آنجا

دومی در اینجا

 

دگران هرچه که گفتند

از این خارج نیست

و سوالی که کماکان باقی است

از همان اهل بهشت :

 

از چه رو می آیم ؟

و چرا آمده ام ؟

اگر هرگز نبدم

بحث گنه کاری بود ؟

باز دنیایی بود ؟

توبه و گریه و ایجابی بود ؟

 

خلقتم بهر همان بود که مجرم گردم ؟

نکند جرم خداست ؟!

نکند شرم و حیاست ؟!

 

اولین جرم ، تجاوز ز پدر

و خیانت به امانت ، مادر

 

این همه علت ماست !!!!

 

با خود این بیت حزین می خوانم :

 

این چنین بود که ما عاجز و بیچاره شدیم

                               از خطاکاری یک مرد و زن آواره شدیم

 

                                  پرسشم

                               پاسخ من بود

                              که خود دانستم !

 

              

 

+تاریخ ساعت 23:32 نویسنده ایهام گونه |