تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

مهر سلام

 

دیشب هنگام نمازم

به سر سجده صدایی آمد

از دل سرد زمین

که مرا سخت نیایش می کرد

که بناگاه هراسان شده

برخاستم از مسجد خویش

و دگرباره نهادم

چو به پیشانی خود

مهر سلام

بشنیدم که

صدا گفت رساتر

به چه کس سجده کنی با دل پاک

که زمانی چو تو

بر روی زمین بود و

تو اندر دل خاک.....

 

 

 


 مکر خورشیدی

 

صفای آب میدیدم به جایی

داخل صحرای بی پایان

شتابان پای بگشودم

به سویش

خسته و نالان

که نوشم جرعه ای

بهر مداوای دل سوزان

نشانم قامت مجروح

خود را زیر آن

وارونه باران ....

دریغا !

مکر خورشیدی در آنجا بود و

رویاهای بی آبان .....                 

 


از ته دل

 

من چراغی دیدم

داخل تاریکی شب

که به من می خندید

که چرا منتظر روشنی فردایم

روی آئینه مگر پیدا نیست

که در آن خود بینم ؟

یا که بر صندلی ام بنشینم

طالعم چیست مگر در پس شب

که به فردای دگر اندیشم

همرهش از ته دل خندیدم

آنقدر سخت که فردا فهمید !!!!

 

             

 


جلوه مهر

 

شبنم از چشمه خورشید

ستیغی بگرفت

و میان دل خرمن

به ودیعت بنهاد

و دریغا که

سراپای امانتگهش از

جلوه مهر

همه یکباره بسوخت

و به خاکستر خود

دیده خورشید بدوخت....

 

         

 


برزخ پاک

 

گور کن با لب بیل

میشکافد دل خاک

تا که بگریزد از آن

جان من از قالب تنگ

به دگرسوی جهان

از دل سنگ

و نشیند به سراپرده

آن برزخ پاک

بعد از این عالم خاک

همره خیل سفر کرده

از این تیره مغاک

گورکن خاک مرا

کرده اغشته به آب ....

 

             

 


+تاریخ ساعت 10:15 نویسنده ایهام گونه |