تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

خدا را دیدم

 

می شنیدم که پرستار شب هنگام دعا

دائما زمزمه می کرد بدرگاه خدا

 

و از او راه نجاتی می جست

نه به خود

بلکه به امید رها گشتن

بیمار جوانی از مرگ

که بزودی می مرد

 

از خدا صبر تمنا می کرد

نه به خود

بهر تسلای دل مادر غمدیده او

گاه هم قطره اشکی می ریخت

 

واپسین روز

که بیمار جوان حال نزاری هم داشت

با من آهسته به نجوا پرداخت

 

و بمن گفت

خدا را دیدم

بر لب پنجره با رخت سفید

که نگاهم می کرد

 

او بمن گفت :

شفا می یابم ....

 

 

    

 

+تاریخ ساعت 10:25 نویسنده ایهام گونه |