تبليغاتX
افق کور

اشعار شخصی ایهام

خاکستر مرگ

زنده باشید درختان جوان

طپش قلب حیات اید

در این عصر کثیف

سر گرفته است

هوای دل مان در دامن

بوی نا می دهد اینجا همه چیز

خنکی سبز برانید بما از دم تان

شاید از داخل خاکستر مرگ

بگشاییم دری رو به نشاط ...

 

 


              

تخت سفید

 

روشن و تاریک تنگ غروب

توده ابری به شتاب

میدود رو به افق

و من از قله کوهی چه بلند

دست بر پیکرش انداخته ام

تا بروم بر آن سوی...

 

خنک و نرم و لطیف است

همانند حریر

ذره هایش که به رگهای تنم میریزد

سرد و یخ است

 

ناگه از ابر رها می شوم و می افتم

 داخل یک تخت سفید !

پسرانم دست بر گردنم انداخته اند با فریاد

رو به دکتر که پدر هوش آمد !!

ظاهرا ایست قلبی بوده ... از تزریق !

 

 

+تاریخ ساعت 18:17 نویسنده ایهام گونه |